خاطراتی از حضور در بلوچستان 46فالله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین (بخش پایانی)جناب سرگرد و درجه دار (استوار) خدمه هلیکوپتر نیز در فضای گرد و غبار ناشی از پرواز هلی کوپتر, بداخل شیاری در حاشیه رودخانه پناه میبرند.
جناب سرگرد چنین توضیح میدهد:
من هم شرایط را بحرانی دیدم و احساس میکردم آخر زندگی من همین جاست. در آن لحظات بیاد دو پسرم بنامهای امید و ...افتاده بودم و با خود گفتم آنها یتیم میشوند.
با توجه به احتمال به گروگان گرفته شدن تصمیم گرفتم درجه سرگردی ام را از سردوشی ام بکنم. نه دستهای من و نه دستهای استوار توان لازم برای کندن درجه دوخته شده را نداشت. لذا از استوار ( خدمه هلی کوپتر) خواستم با دندانهایش درجه هایم را بکند واو اینچنین کرد وآن ها را زیر خاک مخفی کردیم.
پس از ساعتی صدای هلیکوپتر شنیده شد. هلی کوپتر نیروهای ژاندارمری را در منطقه پیاده کرد و آنها شروع به تیراندازی کردند. با حضور نیروهای ژاندارمری افراد مسلح از منطقه متواری شدند. با نزدیک شدن نیروها و احساس امنیت بیشتر از شیارها بیرون آمدیم.
توضیح نگارنده:
محلی که ما فرود آمده بودیم بارانداز قاچاقچیان بود. مقدار زیادی داگینه های حامل سیگار و پارچه در داخل رودخانه مخفی کرده بودند.
یکی دونفر مسلح هم نگهبان کالاها بودند که ما را هدف قرار دادند.
با اعزام اکیپهایی از پاسگاههای منطقه کالاهای مکشوفه جمع آوری و به ژاندارمری چابهار منتقل شد.
روز بعد با پرواز ساها به زاهدان بازگشتیم. در فرودگاه ازجهاد استان و آقای مهندس سرگلزهی قائم مقام کمیته آب و همچنین جناب سرهنگ نجفدری برای استفبال آمده بودند. سرهنگ از اینکه این اتفاق افتاده ناراحت بود ولی با توجه به اینکه کسی صدمه ندیده بود ومقداری قاچاق کشف شده بود خوشحال بود.
ایشان نکته ای را در فرودگاه گفت که جالب بود: او اظهار داشت در جلسه قضات استان بودم که وسط جلسه مرا به بیرون فرا خواندند و خبر حادثه را بمن دادند. من در جا دچار خون دماغ شدم و اگر خون دماغ نمیشدم سکته میکردم. خونی که از بینی من جاری شد بیش از خونی است که از پایت ریخته است.
شرایط زمانی این حادثه در اوایل سال 67 بود که مرتب در جبهه ها عقب نشینی میکردیم و در نهایت قطعنامه 598 را پذیرفتیم.
اگر هلیکوپتر ساقط میشد و تلفات میدادیم از نظر سیاسی و بین المللی برای کشور خوب نبود.
در اینجا از آقایان مهندس میرزایی و مهندس سرگلزهی و همسرش که در روزهای اول بعد از حادثه از نظر اسکان بنده و تغذیه به زحمت افتادند تشکر نمایم.
این حادثه فصل نوینی در زندگی افراد حاضر در حادثه گشود که فرصتی برای بیان آن نیست.
آنچه میتوانم بگویم این است که لطف خدا شامل حال همه ما بود و فرصتی دیگر برای ادامه حیات وخدمت به مردم به ما عطا کرد.
بقول شاعر:
گر نگهدار من آن است که من میدانم
شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد.
مهاجر بیدگلی...
ما را در سایت مهاجر بیدگلی دنبال میکنید
برچسب: خاطراتی,بلوچستان,الراحمین, نویسنده: بازدید: 83 تاريخ: يکشنبه 30 مهر 1396 ساعت: 11:25