خاطراتی از حضور در بلوچستان _46 فالله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین ( قسمت پنجم)

خرید بک لینک
خاطراتی از حضور در بلوچستان _46
فالله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین ( قسمت پنجم)

هنوز چند متری از هلیکوپتر دور نشده بودیم که صدای انفجار خفیفی بگوش رسید. یک لحظه من شک کردم و یک نگاهی به هلیکوپتر انداختم و یک نگاه همراه با سئوال به سمت سرگرد که رو بروی هلیکوپتر ایستاده بود.این چه صدایی بود؟. در این حین ضربه ای خفیف به یک سمت ران من خورد و همین ضریه در آن سوی ران من حس شد بدون هیچگونه دردی. حدس زدم تیر خورده ام و گلوله از یک طرف وارد و از سوی دیگر خارج شده است. فریاد زدم: تیراندازیه, من تیر خوردم, دراز بکشید. خودم را روی زمین انداختم و با انرژی فوق العاده ای سینه خیز وکاملا مماس برسطح زمین به سمت هلی کوپتر حرکت کردم. یک لحظه وجود فرشته مرگ را اطراف خود احساس کردم و نگران از خونریزی پایم, تصمیم گرفتم خودم را به هلیکوپتر برسانم. نا امید نشدم.
تک تیراندازی ادامه داشت.خود را به هلیکوپتر رسانده و سوار شدم در حالیکه تیراندازی ادامه داشت سرم را بین دو دستم گرفتم تا مستقیم تیر به سرم نخورد. به خلبان گفتم : اینجا تیراندازی است, من تیر خوردم پرواز کن. کمک خلبان شرایط اضطراری را درک کرد و به خلبان گفت پرواز کن. در این حین آقای میرزایی هم بدنبال من وارد هلیکوپتر شد . خلبان سریع بطور عمودی از زمین برخاست و گرد و غبار زیادی ایجاد شد. وقتی هلی کوپتر برخاست دیدم میرزایی در هلیکوپتر نیست. (بعدا میرزایی گفت از ترس انفجار هلیکوپتر خودم را به بیرون پرتاب کردم و همانجا کنار بوته ای دراز کشیدم ) آقای مهندس میرزایی اینجاهم خواست زرنگ بازی در بیاره ولی بد شانسی آورد.

هلیکوپتر اوج گرفت درها باز بود و یک وضعیت عجیب و سر درگمی.
من گلوله خورده بودم و پایم خونریزی داشت. 4 نفر از اعضای گروهمان در منطقه باقیمانده بودند. خلبان پشت بی سیم فریاد میکرد و کمک می طلبید.ولی کسی جوابش را نمیداد. در این حین خلبان هواپیمای ایران ایر که به سمت چابهار پرواز میکرد صدای خلبان هلی کوپتر را دریافت کرد و پرسید جریان چیست؟ خلبان هلی کوپتر پاسخ داد ما دچار مشکل شدیم و تعدادی از همراهان ما در محاصره هستند وجانشان در خطر است. لطفا پیام ما را به گردان ژاندارمری چابهار برسانید تا نیروهای کمکی برای نجات آنها به منطقه بیایند. کمک خلبان(ستوان سلگی) از جایش برخاست و پیجامه ای را از درون کیف شخصی اش در آورد و دورپای من بست تا خونریزی تشدید نشود.
هلی کوپتر با سرعت به سمت چابهار حرکت میکرد ولی زمان برای ما به سختی می گذشت.
در آن لحظات سخت و کشنده, افکار مسمومی از ذهنم می گذشت و با خود فکر میکردم:
1_ اگر آنها را گروگان بگیرند برای آزادی آنها مبالغ زیادی طلب خواهند کرد.(یک استاد دانشگاه, یک سرگرد , یک مهندس و یک استوار به گروگان گرفته میشدند)
2_ اگرخدای نکرده کشته شوند چی جواب زن وبچه و مسئولین استان را بدهیم.
3 _ حتی مراسم تشییع جنازه آنها را در مقابل مسجد جامع زاهدان در روز شنبه آینده در ذهنم مرور میکردم.

لحظات سختی را سپری کردیم تا به چابهار رسیدیم. از فرودگاه کنارک به گردان ژاندارمری بیسیم زده بودند وخبر را مخابره و آماده باش کامل در منطقه اعلام کرده بودند.
به محض فرود در فرودگاه ژاندارمری چابهار , یک دستگاه آمبولانس آماده بود. هنگامیکه مرا روی برانکارد گذاشتند خلبان و کمک خلبان یکبار دیگر به سرغم آمدند و اسمم را می پرسیدند (چون در این سفر کوتاه هنوز اسم مرا یاد نگرفته بودند). آنها هم فکر میکردند دیگر من را نخواهند دید و در اثر گلوله ای که خورده ام جان بدر نخواهم برد.
خلبانان تعدادی نیروی آماده مسلح از ژاندارمری را برای نجات دوستانمان به منطقه بردند.
من هم با آمبولانس به بیمارستان چابهار منتقل شدم.

مهاجر بیدگلی...

ما را در سایت مهاجر بیدگلی دنبال می‌کنید

برچسب: خاطراتی,بلوچستان,الراحمین, نویسنده: بازدید: 98 تاريخ: يکشنبه 30 مهر 1396 ساعت: 11:25

صفحه بندی